م. راهی (اشعار), آثار برگزیده

صابئی (شعری به مناسبت بعثت پیامبر اکرم)

عید مبعث پیامبر رحمت مبارک باد!

عید مبعث پیامبر رحمت مبارک باد!

آه،

باز هم شب و من تنها

باز هم من و تب غم ها

کی می شوم رها

زدست روح رنجورم؟

کی می روم فرو

بکام خانه گورم؟

من خسته ام

خسته ام دگر

از این شقاوت ها

از این فساد و تباهی

از این جنایت ها.

دگر مرا ز دست خدایان

امید کاری نیست

آخر به چوب و سنگ و سفال

امیدواری چیست؟

زمین

سراسر فساد و ننگ و پلیدی

عداوت و عصیان

زمانه

ذله زجور و تبختر شاهان.

خدای من، چه سیاهی بی سرانجامی

چه وحشتی

چه جنونی، چه تیره فرجامی!

آیا کسی به یاری افتادگان نمی آید؟

خدا!

پس احمدی که مسیح گفت کجاست؟

چرا به چاره بیچارگان نمی آید؟…

امشب دلم گرفته

ربوده خوابم از دیده

غم جانکاهی چو صقل شب سنگین

هوای پریدن نموده مرغ دلم

زدام و دانه این زمانه ننگین

برخیز دل برون ز خانه شویم

دور از چشم خفتگان خموش

شاید آرامشی بیابم من

از تب و سوز سینه پرجوش

باید از فراز تپه ای فراز شوم

رو به سوی اختری، ماهی

به سراپا نیاز و راز شوم

راز دردهای درونم

با ستارگان گویم

دوای دردهای فزونم،

از ستارگان جویم.

گذشته شب از نیمه ، من رمیده و تنها

فسرده مرده دلی، در شرار ماتم ها

آه ! این ستارگان چه زیبایند

افسوس، گاهی زابرها برون نمی آیند

در فکر بودم

اگر این ستارگان نمی بودند

کی بتان سنگین دل

امید خستگان بودند؟

شب روان روزین دل

سوی خورشید

راه از چه می جستند؟

مردمان خونین دل

بهر امید

گاه از چه می گفتند؟

اینک اینجا فراز تپه ایست بزرگ

مشرف به شهر مکه خاموش

گنگ و مدهوش، مردمان خفته

نه بانگ خیزد از ایشان

نه شور و جوش و خروش

گویی بگوش می رسد از دور

صدای صحبت و حرفی، ندا و آوایی

صدای سروش و کلامی، نوا و نجوایی

آیا کسی در این حوالی هست؟

راستی حرا! شاید در آن کسی باشد

کو را چو من زدردهای درونش

نوا و شور و حالی هست.

شاید کسی به لب رسیده جان وی از دردهای جانفرسا

باید اکنون شتاب کنم، شتاب

تا نرفته فرصتم از دست، تا مجالی هست.

(شتابان بسوی حرا)

اینک آنجا حراست در مقابل من

چند گامی نمانده ، راهی نیست

های لختی درنگ!

 آن سیاهی کیست؟

چه شتابان!

چرا هراسان است؟

او را چه می شود

کجا گریزان است؟

زآنشب اکنون گذشته سالیان دراز

منم اینک شکسته و فرتوت

لیک هرگز نرفته از یادم

لحظه ای دیدمش، محمد بود

او همان بود، مژده عیسی

او که بیش از محمد

احمد بود…

م. راهی، شب عید مبعث – 4 اسفند 68- انفرادی…

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: