م. راهی (اشعار), آثار برگزیده

در سوگ ساقه ها و شاخه ها، در سوگ بوته ها و خوشه ها، در سوگ دانه ها

یاد جانباختگان زلزله مهیب گیلان در 31 خرداد 1369 گرامی باد!

همه چیز حاکی از انتظار بود

انتظار هوا

انتظار باد

انتظار برگ درختان

حتی زمان

مثل یک بمب ساعتی

در انتظار لحظه انفجار بود.

من درون ذهنم

لحظه کش می آمد

چین می خورد

مثل یک قطعه گسل

لحظه لحظه

اندرون ذهن تاریک زمین

و به سرحد تحملم

به سر حد شکستم می راند

نه شکست طاقت

نه شکست تسلیم

که شکست تسلیم

که رهایی انرژی هایم

همه با یک فریاد…

گاهگاهی به نظر می آمد

که زمان می خواهد

که بگوید بامن

راز زهر آگینش

تا سر نوک زبان می آورد

باز اما حرف خود را می خورد

همچنان دخترکی آبستن

که نیار بر لب

راز شرم آگینش

مگر آنگاه که گاه زادن.

با تحکم گفتم

بترک بگو زبر!

و زمان اخمی کرد

چهره اش در هم شد

و لبش را برچید.

چه زمان پنهان داشت؟

چه جهان پنهان داشت؟

تازیانه!

آرزو می کردم

که مرا همچو خدایان اساطیر قدیم

تازیانه بلندی می بود

به درازای زمان

به درازای جهان

تا به حرفش آرم.

التماسش کردم

بی ثمر بود و زمان

باز هم راز دلش پنهان کرد.

عاقبت حوصله ام را سر برد

و به اغواهایش چشم خود پوشیدم

گوش خود را بستم.

اینچنین ثانیه ها رخوتناک

لحظه ها بی طاقت

بی رمق عقربه های ساعت

با کراهت

با تانی

با زور

به جلو می رفتند

یکنفر عقربه ها را می راند

و جنینی مشئوم

ناقص و دهشتناک

توی تاریکی زهدان زمان می رویید

ساعت حادثه تکوین می شد…

آنشب اما گویی

آسمان می دانست

کهکشان می دانست

کوهها و سنگ ها

بوته ها، جنگل ها، حیوانات

همه می دانستند

چهره هاشان مرموز

مثل کودکان پنهان کار

می مانستند.

تو نگو راز بزرگی دارند!

این جنایتکاران

همه همدست زمان

همه با دسیسه ای پنهانی

نقشه توطئه پنهان کردند

هر چه پرسش کردم

همه کتمان کردند…

مادر عادل گفت

پسرم فردا صبح

من به پیش ناظم مدرسه ات می آیم

تا ببینم چه کسی

پسر نازم را

می آزارد؟

مشد کاظم می گفت

دگر این دختره را می باید

کم کمک شوهر داد!

مادرش می خندید،

دختر اما رنجید.

گلنسا خانم گفت

شوهرم بیمار است

پسرم سرباز است

دست تنها هستم

چند روزی دیگر

وقت برداشتن حاصل شالیزار است.

ماه طلعت می گفت

وقت برچیدن چائی زار است.

کبلا احمد می گفت

وقت درویدن گندمزار است.

مشد یزدان می گفت

صبح فردا

نوبت آب دهی باغ زیتون زار است.

مشد قاسم می گفت

موسم چیدن محصول درختان

ثمر موزار است.

چه کسی می دانست

بی خبر فصل خزان آمده است؟

دگر انکار چه بی فایده بود

و برای زادن کودک دهشتناکش

مادر حامله را

وقت بنهادن بار آمده بود.

و زمان

ناگهان با فریاد

طفل نامیمونش را زایید.

همزمان

من درون ذهنم

گسل لحظه چین خورده شکست

و رها گشت انرژی هایم

همه با یک فریاد.

من شنیدم در من

یکنفر می نالید

یکنفر می گریید

یکنفر کودک خود را می خواند.

مادر عادل بود

مشهدی کاظم بود

گلنسا خانم بود

ماه طلعت

کربلایی احمد

مشهدی یزدان بود

مشهدی قاسم بود…

ساقه ساقه ساقهای سبز شالیزار

بوته بوته دستهای سبز چایی زار

خوشه خوشه چهره های زرد گندم زار

شاخه شاخه دستهای سبز زیتون زار

دانه دانه ، چهره های طلایی موزار

همه با هم به آسمان رفتند

به فراسوی بی نشان رفتند…

م. راهی، 6 تیر 69 – 5 روز بعد از زلزله گیلان، انفرادی…

زلزله رودبار در ساعت 30 دقیقه بامداد روز 31خرداد 1369 در گیلان به مرکز رودبار اتفاق افتاد و بر اثر آن بیش از 40 هزار تن از برادران و خواهران خونگرم ، نجیب ، زحمتکش و مهربان گیلانی و طفلان بیگناهشان در نیمه های شب به کام مرگ رفتند. در سالروز این حادثه دلخراش به بازماندگان آنان تسلیت عرض می کنیم. یاد شان گرامی و روحشان غریق دریای رحمت خداوندی باد.

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: