م. راهی (اشعار)

میلاد

من نبودم و جاده بود و هرم سوزان آفتاب و گام هایی که به هم نمی رسیدند

و موج خیز گرمایی که جسم را از دور

– شاید کوه

– شاید سنگ

– شاید درخت

– یا که کلبه تنهایی

در ابهام فرو می برد…

باری، زمان گذشت و عابر تنها

خورشید داشت در نگاهش

در فریب نوربازی افق می مرد

که ناگاه

من در لحظه میلادم

– که لحظه بنفش و سرخی بود-

به هیئتی رسیدم و نور دست برداشت از بازی هایش در فریب چشم ها

و گویی که نگاه به چشم های خیره به هیچ چیزی بازگشت

و تصویر واضحی از جسم

– صلیب های خون چکانی که که روییده بودند بر دوش های یکدیگر

و انتهای آخرینشان در آسمان گم بود-

در برابرم تولد یافت

و خورشید در نگاه من

دوباره درخشید.

م. راهی- 9 بهمن 68 ، انفرادی…

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: