دیگر شاعران

مرهون ذكاوت شبانة باران (شعری از کاظم مصطفوی)

حسي لزج
از دلشوره و خيابان و غروب تلخ؛

اين لحظه كه نمي رود
پر است از نفس گرازان.

پر از وحشتم و خار
و قلبي خونچكان‌تر از اين افول گداخته
وقتي كه در تداومي بي منتها
از هر طناب آويزان در هوا
پرنده اي را بردار مي بينم.

با بغضي كه هرگز نمي تركد
در سردابي بي‌صدا
حسي مثل ابديت اندوه يك شمع
قطره قطره آبم مي كند.

آب مي شوم،
و در رودي از گل سرخ
محكومي را بدرقة دريا مي كنم
كه خود به چارپارية لرزان زير پايش لگد زد.

پر از نفرت و درد
و حس مقدس جنون
در دقيقة مشت بر چهره و شيشه و فرياد
مجذوب بزرگواري خيابان
تا انتهاي ناديدني خلوت شبانه اش مي دوم.

حسي عظيم
مثل دريدن آسمان
يا شكافتن دريا
يا كه زائيدن خورشيد
در آستانة فردا و دستها و چشمهاي خونين.
حسي مثل ديدن خدا
در لحظة ايمان به ناكجايي دور.

من را تلخ‌تر از تصوير دقيق درد
و مرهون ذكاوت شبانة باران ببين!
در لحظة بي دريغ عبور
ميان دل شوره هاي رفتن و گفتن…

کاظم مصطفوی ، 21 خرداد91
Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: