جمشید پیمان, دیگر شاعران

شـاعـری بی تــو نـمـی گـویـد غـزل (جمشید پبمان)

بــی نـگاهـت ، گُـل نـرویـد در بــهــار
بـی حـضـورت،دل نـمی گـیـرد قــرار

بـی کـلامـت،واژه هـا بی مـعنـی اند
بـی دلـیـلَـت،»گفته» ها بـی اعـتـبـار

بـی تو، خواب و چشم من بیگانه اند
بـی تـو ،مـی سوزد دلـم در انـتـظـار

بـی تو، مـی پـوشد افـق رَخـتِ عـزا
مـی شـود بی تـو جـهـانـم سـوگـوار

بـی تـو، بـاغ و دشت و جـنگل پژمُرید
بـی تـو ،ویـران شـد به دل نقشِ بهار

بـی تـو ،مـی مـیـرد نــوا در قلبِ نـی
بـی تـو ،از هـم بـگسلـد گیسویِ تــار

شـاعـری بی تــو نـمـی گـویـد غـزل
بـی تـو بـگریـزد زِ دل،شـور و شـرار

بـی تـو ،جانم می شود بی حوصـله
بـی تـــو ،روزَم تــیـره تـر از شامِ تار

بی تو  ،می پوسد به دل عزمِ سَـفَر
مـی گریزد بی تـو ،شادی زین دیـار

تـا بـه کـی در شـب جـهـانـم بـگـذرد
چون شوم بی تو به ظلمت ره سپار؟

چـنـد گویـم بـی تـو، از بی تو سخـن
چـنـد آرَم عُـمـرِ غــربــت در شــمــار

چـنـد بـیـنـم در افـــق نـقـشـی زِ تـو
چـنـد جـویـم تــک ســواری در غـبـار

وایِ مـن، گر خستـه تـر باشی زِ من
گـر نـبـاشی هـمـرَهـَم در ایـن گــذار

هـق هـقـی تلخ است بی تـو در گلو
بــی تــو سـامــانـی نــگـیــرد روزگار

دســتِ مـن گیر و به فردایـم کـشـان
تـا بـه کـی در چــنــبــرِ پــیــرار و پـار

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: