زندگینامه مشاهیر ادبی و هنری

به یاد كريم پور شيرازي (عبدالعلی معصومی)

۲۴ اسفند ۱۳۳۲، به آتش کشیدن كريم پور شيرازي شاعر، روزنامه نگار و فعال سیاسی هوادار مصدق…یادش گرامی بادkarimpour-shirazi_image
اميرمختار كريم پور شيرازي در چهارم بهمن 1299در يكي از روستاهاي شهرستان استهبان فارس به دنياآمد. 6ماهه بود كه پدر و مادرش از هم جداشدند و اميرمختار در دامن نامادري بزرگ شد. دوران ابتدايي را در استهبان آغازكرد ولي ششم ابتدايي را به همراه برادر ناتني اش در نيريز گذراند. در استهبان و نيريز دبيرستان وجود نداشت كه بتواند به تحصيلش ادامه دهد. شوق ادامه تحصيل او را روانه شيراز كرد. با اين كه نه كسي از او حمايت مي كرد و نه جايي براي سكونت داشت.

شبها در مسجد مي خوابيد و روزها به دبيرستان مي رفت. در دبيرستان با فريدون تولّلي, پسر صندوقدار قوام شيرازي, همكلاسي بود و از آنجايي كه پدرش از رعاياي خاندان تولّلي بود, خانواده توللي قبول كردند كه او در خانه شان سكونت كند و يكي دو سالي در آن خانه به سربرد.
در اين ميان فريدون توللي عاشق دختري شد و سر به صحرانهاد و با اميرمختار, پياده, به نيريز و استهبان رفت. بعد از چند روز خانواده تولّلي پسرشان را در استهبان يافتند و او را به شيراز بردند امّا ديگر حاضرنشدند اميرمختار را در خانه شان به عنوان ميهمان بپذيرند. او بارديگر آواره و دربه در, به زندگي در مساجد روي آورد. درهمان بيخانماني گواهينامه سيكل اول دبيرستان را گرفت و براي ادامه تحصيل به مدرسه نظام تهران رفت. اما تحصيلش در اين مدرسه ديري نپاييد و به علت داشتن روحيه سركش و ماجراجو از مدرسه نظام اخراج شد. به ناچار در مدرسه نظام شيراز نام نويسي كرد, اما در آنجا نيز دوام نياورد و پس از سوم شهريور 1320 و پايان دوران سياه رضاشاه, به دبيرستان وزارت دارايي تهران رفت و توانست ديپلم آن دبيرستان را بگيرد و به استخدام وزارت دارايي درآمد.

در دوراني كه دكتر يزدي وزير دارايي بود, كريم پور به رياست بيمارستان پانصدتختخوابي تهران منصوب شد. مدتي هم رئيس دفتر «بيمه ايران» و سپس رئيس بيمه فرهنگيان شد.
در اين زمان عضو حزب توده ايران و از اعضاي فعّال آن بود.
در مهرماه 1226 به دانشكده حقوق دانشگاه تهران وارد شد. شب 22بهمن آن سال, محمد مسعود, مدير روزنامه «مرد امروز» به شهادت رسيد. در مجلس سوگواري او در مسجد مجد تهران, كه دكتر مصدق و همراهانش باني آن بودند, كريم پور به عنوان نماينده دانشجويان دانشگاه تهران, خطابه يي خواند و در آن «عليرضا, توله سگ رضاخان پهلوي» را قاتل محمد مسعود خواند و با سخنراني پرشورش, مجلس سوگ محمد مسعود را به تريبوني براي افشاي جنايات رژيم شاه تبديل كرد. «شوراي دانشگاه تهران» به بهانه اين كه كريم پور از طرف دانشجويان دانشگاه نمايندگي نداشته و خود را به دروغ نماينده دانشجويان خوانده, يك سال او را از ادامه تحصيل محروم كرد. او سال بعد توانست بارديگر در دانشكده حقوق ثبت نام كند.
در سال 1329 به استهبان رفت و در «دبستان مغربي» آن شهر كه خود او در آن چند سال تحصيل كرده بود, در ميان دوستدارانش سخنراني كرد. در اين جلسه كه رئيس شهرباني استهبان نيز حضور داشت, شعري بر وزن قصيده «آزرده كرد كژدم غربت جگر, مرا» خواند كه مورد استقبال حاضران قرارگرفت. سه بيت از آن شعر:

تا هست جان به پيكر و نيرو به تن, مرا
غير از وطن نباشد, حرف و سخن, مرا

شور وطن مرا همه امّيد زندگي است
اين زندگي ست بهر چه؟بهر وطن, مرا

بهر دفاع ميهن و آزادي وطن
ناچيز بوده خون دل و, رنج تن مرا

در همان سال, شاه وقتي برخلاف قانون اساسي مشروطه, كه مدّعي اجراي آن بود, رزم آرا را در پنجم تیرماه 1329، به نخست وزيري منصوب كرد و او را براي گرفتن راٌي اعتماد به مجلس فرستاد, دكتر محمد مصدق كه رهبر اقليت مجلس بود, به اين دليل كه «تعيين نخست وزير برعهده مجلس است نه شاه», به ورود رزم آرا به مجلس به شدت اعتراض كرد و فرياد برآورد: «اين قزّاق را از مجلس بيرون كنيد!», و خود او به زمين افتاد و بيهوش شد. كريم پور كه در لُژ مخصوص روزنامه نگاران در بالكن نشسته بود, از ارتفاع چند متري به پايين پريد و يقه رزم آرا را چسبيد و او را از مجلس بيرون راند («زندگي و مبارزات كريمپور شيرازي», پژوهش و گردآوري محمدرضا آل ابراهيم, چاپ اول, تهران 1383, ص23).

«شورش»

كريم پور شيرازي مدير هفته نامه «شورش», نخستين شماره اين هفته نامه را در 23بهمن 1329منتشر كرد. در همان اولين شماره در كاريكاتوري رزم آرا, نخست وزير وقت را بيل به دست و دكتر طاهري، از نمایندگان طرفدار رزم آرا در مجلس، را كلنگ به دست نشان داد و زير كاريكاتور نوشت: «چنانچه شما, به دست خود گورتان را نكَنيد, ملت شما را به ديار عدم خواهد فرستاد».
«شورش» پس از انتشار اولين شماره اش از طرف شهرباني توقيف شد. اما كريم پور دست از ادامه انتشار آن نكشيد و آن را ادامه داد. در حالي كه نام نشريه اش را به رنگ سرخ چاپ مي كرد و در پيشاني صفحه اول آن اغلب اين كلام حضرت علي به چشم مي خورد:
«پيكار كنيد, بگذاريد به جاي لكه مذلّت, دامن كفن شما آغشته به خون باشد. پيكار كنيد, كه مرگ شرافتمندانه از زندگي ننگين ستوده تر است».
گاه اين جمله از اعلاميه حقوق بشر در بالاي صفحه اول آن چاپ مي شد:
«وقتي حكومتي حقوق ملتي را نقض مي كند, شورش و انقلاب براي تمام افراد آن ملت ضروري است».
يا بالاي صفحه اول با اين شعر زينت مي يافت:
من نمي گويم سمندر باش يا پروانه باش
چون به فكر سوختن افتاده اي, مردانه باش

«شورش» بارها توقيف شد ولي كريم پور دست از ادامه مبارزه با رژيم خودكامه شاه نكشيد و آن را به نامهاي ديگر مانند: «قيام ملت», «مرد وطن», «مهر ميهن», «فرياد ايران», «نداي البرز» و… منتشر كرد.

«تقديم به مصدق
فرزند قهرمان وطن»

كريمپور در شماره 32 «شورش» (4آذر1330) شعري با عنوان «تقديم به مصدق فرزند قهرمان وطن» چاپ كرد كه ابياتي از آن را در زير مي خوانيد:

تا هست جان به پيكر و نيرو به تن مرا
غير از وطن نباشد, حرف و سخن مرا

شور وطن مرا همه امّيد زندگي است
اين زندگي ست بهرچه؟ بهر وطن مرا

بهر دفاع ميهن و آزادي وطن
ناچيز بوده خون دل و, رنج تن مرا

عشق وطن مرا همه بنيان زندگي است
هيهات! كي اسيركند عشق زن مرا؟

انديشه وطن نرود از سرم برون
جز آن كه خاك بپوسد كفن مرا

گيرم ز دشمنان وطن, «شورش» انتقام
ياري نمايد ار كَرم ذوالمِنَن مرا

«نواي انقلاب»
شعري از كريم پور شيرازي:

ساز كن مردانه, اي مطرب نواي انقلاب
تا كه افتد بر سر مردان هواي انقلاب

از نواي زاري اين بي نوايان خسته ام
سازكن اي چنگي پر دل, نواي انقلاب

سر به زير افكنده از بيچارگي تا چند چند؟
هان ز جا برخيز و بفكن سر به پاي انقلاب

انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلي
انجمن بايست كردن در سراي انقلاب

ترس و ذلّت, ملت بيچاره را از پافكند
نقشه يي بايدكشيدن از براي انقلاب

داروي صبر و شكيبايي نمي بخشد اثر
درد ما را نيست درمان جز دواي انقلاب

كاخ اين خونخوارگان را واژگون بايست كرد
ريختن بايد ز نو از خون, بناي انقلاب

سوگند پايداري تا مرگ

كريم پور در صفحه اول «شورش» شماره 37 (9ديماه1330) در زير عكس خودش, كه قلم در دست دارد و با قدّاره بندان و قَمه كشها مي جنگد, اين كلام را نوشت: «ما سوگند خورده ايم كه تا پاي جان از حقوق اين گرسنگان و برهنگان در مقابله با سرنيزه و قلدري, بي باكانه, دفاع كنيم».
اشرف پهلوي كه از آغاز نخست وزيري دكتر مصدق سدّ راه اقدامات مردمگرايانه او بود, آماج انتقادهاي شديد كريمپور شيرازي قرارداشت. دست پروردگان اشرف نامه يي برايش فرستادند و تهديدش كردند كه اگر دست از انتقاد به اشرف برندارد, سرنوشتي مانند سرنوشت محمد مسعود در انتظار اوست.
متن نامه: «اي مدير روزنامه ”شورش“, بدان و آگاه باش كه اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوي برنداري, عاقبت وخيمي در پيش داري. اي كريم مختارپور! ديدي كه چگونه محمد مسعود مي خواست برعليه ما مبارزه كند, و ما هم به حيات او خاتمه داديم؟ و باز هم مي گوييم اگر دست از مبارزه با ما برنداري, در همين روزها منتظر سرنوشت مسعود باش. و نامردي اگر در روزنامه آينده ننويسي».
كريمپور در شماره 11 (20خرداد 1330) به همراه چاپ متن اين نامه, نوشت: «به خدا و به خاك مقدس ميهن عزيزم ايران, كه بزرگترين سوگند است, قسم ياد مي كنم كه من روزي آسوده خاطر خواهم شد كه در راه حق و حقيقت, در راه شرافت و آزادگي, در راه ملت محبوب و وطن عزيز, مثل هر مرد زنده و پايبند به اصول و شرافت, مردانه جان دهم. آري, از مرگ زرد و سياه بيزارم و طالب و بي قرار مرگ شرافتمندانه سرخ محبوبم, و سوگند ياد كرده ام كه تا انتقام عشقي و مسعود و فرّخي و مدرّس را از اين دستگاه فاسد جابر بازنگيرم, از پاي بازننشينم. و اشرف و طرفداران فاسدش بدانند كه اگر يك موي از سر من, كه يكي از خادمين باوفا و صديق ملت هستم, كم شود, ملت قهرمان و رشيد ايران, برادران غيور و حق شناس من, مانند مور و ملخ, مثل سيل خروشان به طرف دربار فرعوني او سرازير شده و چنان آتشي در آن كاخهاي سربه فلك كشيده, كه پايه هاي آن بر ظلم بناشده, بيفكنند كه دودش چشمه خورشيد را تيره و تار نمايد! ديدي كه مرگ مسعود به قيمت خون هژير و رزم آرا و…برايت تمام شد؟ يقين داشته باش كه خون پاك من به قيمت نابودي خاندان پهلوي تمام خواهد شد. و من هم مرد و مردانه در راه ملت و ميهن, در راه مبارزه با مفاسد اجتماعي و زور و قلدري و قانون شكني, آماده مرگم: مرگ, مرگ شرافتمندانه, زيرا:
به نام نكو گر بميرم رواست
مرا نام بايد, كه تن مرگ راست

من از روزي كه دست چپ و راست خود را شناخته ام و پا به صحنه و ميدان سياست گذاشته ام, به قرآن مجيد سوگند ياد كرده ام كه حقايق را بگويم و بنويسم, ولو اين كه به قيمت جانم تمام شود. من با خداي خود عهد و پيمان محكمي دارم. من با وجدان خود قرار و مدارهايي گذاشته ام. من وظيفه دارم كه تمام لانه هاي زنبور را هرچقدر مي خواهد خطرناك باشد, ويران كرده و مردم را از شرّ آنان آگاه سازم…»
كريمپور در ارديبهشت 1331, به اتّهام «اهانت به مقام سلطنت» به پنج ماه حبس و با اتّهام «نشر اكاذيب به منظور تشويش اذهان عمومي» به سه ماه حبس تاٌديبي محكوم شد. اندكي پس از گذراندن دوران زندان در فروردين 1332 از تهران به فارس رفت و در 26 فروردين, در فلكه شهرداري شيراز, سخنراني پرشوري ايرادكرد كه باعث برانگيختگي مخالفان دكتر مصدق شد كه به چند مغازه و اداره يورش بردند و خساراتي به بارآوردند.

كريم پور پس از بازگشت به تهران شماره 72 «شورش» را در 5 ارديبهشت 32 منتشر كرد. انتشار «شورش» از آن پس نيز تا كودتاي ننگين 28مرداد32 ادامه يافت. آخرين شماره «شورش» (ش88) در 24مرداد32 ـ چهار روز پيش از كودتا ـ منتشر شد.

دستگيري و شهادت

كريم پور شيرازي در روز 28مرداد32 در دفتر «شورش» در خيابان اِكباتان نشسته بود كه به او خبردادند شعبان جعفري (شعبان بي مخ) براي آتش زدن دفتر «شورش» با اوباش همراهش به آن سو يورش آورده است. كريمپور بام به بام از محل دفتر «شورش» دور شد و در خيابان «چراغ برق» از بام فرودآمد و سوار اتوبوس شد و به سمت شميران حركت كرد و خود را به محل امني رساند. مدتي در قم با لباس طلبگي و با نام مستعار «آشيخ علي», در يك مقبره خانوادگي, پنهاني زندگي كرد و سپس به تهران رفت و همچنان به مبارزه ادامه داد.
فرمانداري نظامي تهران در روز 8شهريور32 در اعلاميه يي از مردم تهران خواست كه 7تن از ياران دكتر مصدق را كه مخفيانه زندگي مي كردند, به اين فرمانداري معرفي كنند. از جمله آنها «دكتر حسين فاطمي (وزير سابق امورخارجه)… خليل ملكي (رهبر گروه سياسي نيروي سوم)… و كريم پور شيرازي (مدير روزنامه ”شورش“)» بودند.
سرانجام در 26مهرماه 1332 دستگير شد.
«ديشب كريم پور شيرازي درحالي كه عمامه به سر و لبّاده به تن داشت, دستگير شد». او «در تجريش مخفي بود» («آتش», شماره 1354, 27مهر1332).
او را در پادگان لشكر 2 زرهي در همان زنداني كه دكتر شايگان و مهندس رضوي, از ياران و همراهان دكتر مصدق زنداني بودند, زنداني كردند. در برابر نوشتن ندامتنامه و محكوم كردن اقدامات دكتر مصدق به او وعده آزادي دادند. در پاسخشان گفت:
همين بس است ز آزادگي نشانه ما
كه زير بار فلك هم نرفت شانه ما

در نيمه شب 24اسفند 32, (در آستانه چهارشنبه سوري), اجيرشدگان دولت كودتا او را به آتش كشيدند. نوشته اند در همان حال كه آتش سراسر وجودش را در خود كشيده بود فرياد مي زد: «زنده باد دكتر محمد مصدق, پيشواي نهضت ملي ايران! پيروز باد مبارزه قهرمانانه ملت ايران! مرگ بر ديكتاتوري و دستگاه فاسد پهلوي!» («زندگي و مبارزات كريمپور شيرازي», ص33).
روزنامه كيهان 24اسفند32 نوشت: «امروز مقامات انتظامي اطلاع دادند كه ديشب كريم پور شيرازي كه در لشكر 2زرهي, مجاور زندان آقاي دكتر محمد مصدق بازداشت بود, قصد فرار داشت و خود را آتش زد».
روزنامه اطلاعات, 24اسفند32: «ديشب كريم پور شيرازي از پادگان قصر تصميم به فرار گرفت. ولي موفق نشد. وي مي خواست سرباز محافظ خود را آتش بزند, ولي چون موفق نشد, خود را آتش زد».
استخوانهاي سوخته اش را در گوشه يي از باغ پادگان قصر به خاك سپردند. او به هنگام شهادت 33ساله بود.

«روزنامه نگار آزاده يي كه شهيد شد»
«
من [حسين صحّت] از سالهاي 29و30 با كريم پور شيرازي آشنا بودم. اين آشنايي ادامه داشت … تا بعد از حادثه كودتاي 28مرداد سال 32 كه مرا از زندان موقت شهرباني به زندان قصر واقع در لشكر 2 زرهي منتقل كردند… همين كه من و رفيقم [مهندس علاقه مند] داخل اين زندان شديم, هنوز لحظه يي نگذشته بود كه يكباره در باز شد و شخصي خود را به درون اتاق انداخت و سراسيمه پرسيد: در شهر چه خبر؟ و با گفتن اين جمله بلافاصله از اتاق خارج شد… در همان دقايق ملاقات با كريم پور شيرازي هرچه را كه بايد متوجه شويم, شديم. مضافاً اين كه قبل از انتقال به زندان قصر, سرلشكر فرهاد ـ دادستان ـ در موقع بازجوييها به عنوان تهديد, وعده فرستادن مرا به زندان قصر و شكنجه داده بود و با ديدن وضع روحيه كريمپور و سپيدشدن يكدست موهاي سر وي دانستم كه اين تهديدها چندان هم بي مورد نبوده است… در ملاقاتهاي بعدي كريم پور شيرازي تعريف مي كرد كه هربار كه وي را براي بازجويي به اداره دادرسي ارتش مي بردند, بنا به سفارش برادران و خواهران شاه ـ مخصوصاً شاهپور عليرضا ـ به دليل دشمنيهاي شخصي از دوران گذشته, كه كريم پور شيرازي در روزنامه ”شورش“ آنان را به باد ناسزا گرفته بود, سرلشكر آزموده كه در آن زمان دادستان ارتش بود, به جاي انجام تحقيقات, او را كتك مي زد و با مقداري كلمات ركيك او را به زندان بازمي گرداند…
يك روز صبح, از خارج زندان, در محوّطه لشكر, صداي داد و فرياد شنيدم كه …فريادكننده مي گويد: ”بي شرفها, جانيها, از من چه مي خواهيد؟ اگر گناه من اين است كه من طرفدار دكتر مصدّقم, پس زنده باد دكتر مصدق!
بعد از اين سروصداها, آن مرحوم را به زندان بازگشت دادند و بعد متوجه شديم كه افراد نظامي او را بيرون برده و با گذاردن پالان خر به پشت او, او را وادار به راه رفتن مي كنند و به اصطلاح به اين ترتيب او را شكنجه مي دهند و از قرار در يكي از همين روزها كه او را شكنجه مي كردند, او از فرط تشنگي تقاضاي آب كرده بود و ماٌموران به جاي آب به وي ادرار داده بودند. و همين قبيل اَعمال وحشيانه موجب شده بود كه او به زخم معده و ناراحتيهاي ديگر جسمي و رواني مبتلا شود…

در اين ملاقاتهاي مخفيانه كه گاهي [يك] لحظه و گاهي چند دقيقه به طول مي انجاميد, كريمپور نگران جان خود بود و مي گفت: اينها بالاخره مرا خواهندكشت و بعد, انتشار خواهند داد كه او را به هنگام فرار كشتند…
من با دادن وثيقه از زندان آزاد شدم… بعد از چندي در روزنامه ها خواندم كه ماٌموران, كريمپور را به هنگام فرار هدف گلوله قرار داده اند. همين امر موجب شد كه بر اثر حس كنجكاوي و تشخيص ندادن خطر, از مسئولان زندان اجازه ملاقات گرفتم تا با پرويز خطيبي ـ كه در اين مدت او هم در همان محل زنداني بود ـ ملاقات كنم.
وقتي به ملاقات پرويز خطيبي رفتم, متوجه شدم موضوع از قراري نبوده كه در روزنامه ها خوانده بودم, بلكه قضيه از اين قرار بوده كه كريمپور شيرازي را با ريختن نفت به رويش آتش زده اند و آن مرحوم براي نجات خود شروع مي كند به دويدن, و سپس, ماٌموران او را از پشت هدف گلوله قرار مي دهند…
وقتي زندان و محيط لشكر 2 زرهي را ترك مي كردم و درباره سرنوشت كريمپور شيرازي, مدير روزنامه ”شورش“, ـ كه بدون گناه و حتي بدون محاكمه به دست دژخيمان شهيد شده بود ـ فكر مي كردم, صداي گرم او در گوشم طنين انداز شد كه گاهي در سلول اين شعر را زمزمه مي كرد:
شبهاي هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود»
(روزنامه كيهان, 21اسفند1357, مقاله حسين صحّت).

از زبان شعبان جعفري
گفتگوي هما سرشار با شعبان جعفري (خاطرات شعبان جعفری، نشر ناب، لس آنجلس، بهار 1381، صفحه135):

«س ـ … در اين مدت دو برخورد شديد هم داشتيد با كريم پور شيرازي و…
ج ـ… اون كريم پور شيرازي يه آدم ناراحتي بود… يه موقعي عكس خدا رحمت كنه شاه رو انداخته بود توي روزنامه ”شورش“, سر اعليحضرتو گذاشته بود, ولي تنه اش تنه خر بود. اون وقت مصدق رو سوارش كرده بود. منم اون موقع زندان قصر بودم… خيلي ناراحت شده بودم و اينو گرفته بودن و چند روزي انداختن زندان… حسابي اعصابم از دستش خراب شده بود. منم همش خداخدا مي كردم اين يه روزي گير من بيفته. بعد اومدن به من گفتن اين تو بيمارستان زندان دادگستريه… من خودمو زدم به مريضي و رفتم تو بيمارستان. كريم پور رو اونجا ديدم و همونجا حسابشو رسيدم.
س ـ او را زديد؟
ج ـ آره, حسابي حسابشو رسيدم.
س ـ هيچكس جلوتان را نگرفت؟
ج ـ كسي نمي تونست جلو مارو بگيره!
س ـ … مي دانيد آخر و عاقبت كريم پور شيرازي چه شد؟
ج ـ …اين جور كه ما اون موقع شنفتيم, اينو دوباره مي گيرن و در لشكر 2 زرهي ميندازنش زندان. اونم يه آدم دهن لقي بود و به همه فحش مي داد و سر و صدا مي كرد. اون وقت براي اين كه تنبيهش كنن, روزا از تو زندان مي آوردنش بيرون. سربازا يه پالون مي ذاشتن روش. يه سيخونكم بهش مي زدن. يه نفرم سوارش مي كردن. بعد تو زندان مجرّد بود گويا… گويا تو همون زندون از بين مي برنش ديگه.
س ـ مي گويند در زندان آتشش زدند!
ج ـ بله. لحاف محاف ميندازن تو سلولش. نفت روش مي ريزن و آتيشش مي زنن.
س ـ اين كار زير سر چه كسي بود؟
ج ـ تيمور بختيار».

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: