داستان

This category contains 1 post

شیشه عٌمر! (ملیحه رهبری – قسمت اول)

صبح سرد زمستانی با آسمان ابریِ گرفته هیچ روزنه ای به سوی خورشید باز نکرده بود. پریسا پرده ها را کنار زد وازپشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت. آسمان کیپ تا کیپ ابری و گرفته بود. پریسا با صدای بلندی گفت:« وای چه هوایی! دل آدم می گیره. کاش امروز هوا آفتابی بود!» نادرنگاهی به … به خواندن ادامه دهید

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin