جمشید پیمان

This category contains 7 posts

از خون پُـر است دفترِ تاریخِ این دیار (جمشید پیمان)

از خون پُـر است دفترِ تاریخِ این دیار (جمشید پیمان) گُل سر کشیده هر طَـرَف امّا بهار نیست در شعله زارِ خفته ردی از شرار نیست از بس که لاله ها به سحر سر بریده اند نقشی دگر به خاطری از لاله زار نیست دارم امیدِ رویش شادی به جان، چه سود زین غمسرای کهنه … به خواندن ادامه دهید

شـاعـری بی تــو نـمـی گـویـد غـزل (جمشید پبمان)

بــی نـگاهـت ، گُـل نـرویـد در بــهــار بـی حـضـورت،دل نـمی گـیـرد قــرار بـی کـلامـت،واژه هـا بی مـعنـی اند بـی دلـیـلَـت،»گفته» ها بـی اعـتـبـار بـی تو، خواب و چشم من بیگانه اند بـی تـو ،مـی سوزد دلـم در انـتـظـار بـی تو، مـی پـوشد افـق رَخـتِ عـزا مـی شـود بی تـو جـهـانـم سـوگـوار بـی تـو، بـاغ و … به خواندن ادامه دهید

جمشید پیمان (اینک تو هستی و آئینه)

در صبح من،تو درخشیدی، ای آفتابِ عَرصه ی مرداد گُم شد خزان و زمستان مُرد،تا باغِ گونه هایت گل داد غـم با نـگاهِ تو بـیـگانه، ای خنده های تو ،رؤیـائی اندوه،در برابرت خاموش،شادی،به نام تو شد دلشاد این دل به چـار فصلِ زمانه، ویـرانه بود تا تو نبودی سامان گرفت با تـو جهانم،کردی تو شهرِ … به خواندن ادامه دهید

مملکت شد ز چـاله اَنـدَر چـاه (جمشید پیمان)

بود با ما رفیق هم رائی همدل و همنفس، همآوائی ظاهرش از صفا نشانی داشت دل ربا بود و اندک آنی داشت بود با ما رفیق میخانه مَـحرَمِ خویش بود و بیگانه این چنین بود تا ورق برگشت شد سراپا زمانه زشت و پلشت مملکت شد ز چـاله اندر چـاه در به در شد به … به خواندن ادامه دهید

جمشید پیمان- اینجا همیشه شب … (به سرزمین زخمی ام ،ایران-جمشید پیمان)

اینجا نگاهِ ما، ائینه ی بلاست زنجیر های ترس، اینجا به دست و پاست اینجا همیشه مرگ ، خندد به روی شهر اینجا خبر سیاه ، همرنگِ مبتداست اینجا که هر گلو، پژواکِ غصّه ای ست خاموش و بی صدا، گُلـگِریه ی شماست اینجا همیشه شب ـ بی شعله بی شرار ـ اینجا همیشه خون، … به خواندن ادامه دهید

اَلَـم نَـشـرَح لَـکَ صَـدرک (جمشید پیمان)

  منم لبریز از پرواز ، نمی مانم زِ رفتن باز ، دل و جانم پُر از آواز پُر از نازِ صدای تو  ، که می خوانی به گوش من ؛ الم نشرح لک صدرک ازین تقدیر کیهانی ، کمی از آنچه می دانی،ورایِ هوش و حیرانی برون از حیطه ی ایمان ،به من گوید … به خواندن ادامه دهید

جمشيد پيمان : به یاد استاد بهرام عالیوندی که جاودانه شد

تو اهلِ خطّه ی عشقی، همیشه شیدائی همیشه با دلِ خود گفته ام که می آئی وَ هست آخرِ این شب،همیشه فردایی همیشه منتظرم رو به رویِ چشمانت که از صمیم دلت لب به خنده بگشائی همیشه دست تو و رنگ های سحرآمیز همیشه خالق اسرار چرخ مینائی همیشه دختر اندیشه ی تو آبستن همیشه … به خواندن ادامه دهید

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin