م. راهی (اشعار)

This category contains 38 posts

جنگل (م. راهی)

گم شده در من خیال و خاطره ای… دومان و ریزبرگ توسه دار و جنگل مرد، و چک و چک هیمه خشک در آتش غروب. آن پایین تلباسه سرب رنگ زمستان –          بر بام های سپید –          کتری لعابی زرد –          شرابه عرق بر تن سرد شیشه ها. تک -و تک قطره های آب از … به خواندن ادامه دهید

گذار (م. راهی)

مجال تنگِ گذاری ست میان دو فصل تنگنای عبوری ست میان دو دشت از این گذرگه اسبهای سرکش اندیشه دهنچاک می گذرند چندانکه سوارانشان لگام کشیده اند. پیرانش پشت کرده به گردان گردانش سوارگان گردونه های آتش شهاب سان در گذران. مردان نان انبانه های ننگ انباشته به کنج کنام. نامان مرد، افسانه های جنگ … به خواندن ادامه دهید

به مرضیه عزیزم (م. راهی)

در صدای تو بهت می زنم ای ساحر ابرهای بارور در تو محو می شوم ای فسانه گوی باغ های نیاکان ای بر سریر قله های سر در مه – که پاس داشته ای ام در هجوم تنگ چشمان زرد روی در ایلغار ملخ وار پابرهنگان ملخ خوار؛ – که بر شده ای سرورمند بر … به خواندن ادامه دهید

کشتزار (م. راهی)

در مسیر نگاه من تا چشم کار می کند رنگی از سیاهی نیست. اطاق خانه ذهنم پنجره اش رو به باغ بزرگی باز می شود و تصویر آویخته از دیوارش رقص سراب بر جاده های طولانی توهم نیست. آنجا که سنگ پشت سنگ می زاید خار پشت خار می روید برگ پشت برگ می ریزد … به خواندن ادامه دهید

پرده دار (به بهانه گ…مال شدن سرتاپای عبای سیدعلی توسط رئیس جیب بری)

“چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند” (حافظ) چو پرده دار شمشیر برکشید و کوروکلاچ[1] در فضای رعبناک سراپرده چرخانید کسی مقیم حریم حرم نماند و رسن های استوار سراپرده اش گسست. پس آنگاه غالب تهی نمود و جنازه خویشتن را در سیاه جامه کفنی از پرده … به خواندن ادامه دهید

پیروزی بزرگ (م. راهی)

چه تقلا که می کنی، دردانه زمین! شلیک ستاره ها که کم ات نیست ، سحابی شبانگاهان چه خورشیدها که شب زدگان را، بر فراز بام و سرای میکنی مستوری ات نبود به سپهر شبان◦ بخت این وطن حالا چه ولوله ها که بر سربازار، به کوی و به هر جای می کنی دست عدو که خامه … به خواندن ادامه دهید

باران، ای سرود! (م. راهی)

اگر از من پرسی فتوای من وجوب نیایش و نماز باران است. باید به بام ها برویم باید به دشت ها برویم باید با صداقت خاک قله های مه آلود تیمم کنیم. سالهاست که باران نیامده است و ما همه آلوده ایم همه آلوده ایم؛ آنجا که خورشید و سپیده دمان دلش شکست[1] -من دعا … به خواندن ادامه دهید

از زبان آینه، بستر دریا (م. راهی)

همه چیز از تو می گذرد حتی نور، تویی که زبان روشن آفتاب را نمی فهمی. بیچاره آفتاب که آینه ایت می پنداشت و دسته دسته شعاع پیکر سوزان خویش را به اعتماد سینه تو سپرده بود، تویی که شوق آینه ها را به انعکاس آفتاب نمی دانی. روزی که این نقاب را بر دارند … به خواندن ادامه دهید

شهیدان مرداد (6 و 7، 67) (م. راهی)

وقت تنگ است برادر وقت تنگ است بگذار به تمامی درو شویم. خرمن خوشه هایمان بر بال باد دشت های باران خورده را کشتزار خواهد کرد. رنگی بپاش بر بوم سیاه آسمان و گذر کن؛ هر چه باشد رنگی بپاش و گذر کن. دستی بکش و بپاشان حتی یک مشت خون سرخ بر بوم سیاه … به خواندن ادامه دهید

لیلی (م. راهی)

لیلی، ستاره من که باد رشک می برد به بوی گیسوان بلندش و مادر به خواب شبانه اش هر شب در برق منجوق های لباس سپیدش تا صبح می رقصید بر مدار حماسه ای چرخید و به لالایی فرشته ای خوابید در فسانه فردا و گویی دریغ داشت بوئیدن گیسوانش را از باد که حتی … به خواندن ادامه دهید

برای ماندلا (به مناسبت سالروز تولدش) (م.راهی)

تو ای فرزند انفجار سیاه در 1960 قلب سرخت در آن نزدیکی وقتی که چشمان شهر بیدار می شد و به خواب می رفت هماواز ضرباهنگ قلبهای سرخ به زیر پوست های سیاه 27 بهار تپید! و امروز کودکان لخت شارپ ویل بر دست های مادرانشان جامه بلند نام تو را می پوشند –          نلسون … به خواندن ادامه دهید

(در پاسخ به شاعر رژیمی!)

چه کسی بغض تو را می خندد؟ اعتمادی که شکست باورش پرپر شد جامه سادگی اش را سوزاند خرقه زهد ریایی پوشید بام تا شام با هزاران نیرنگ از پی لقمه نانی کوشید. چه کسی پنجره را می بوید؟ چهره مات و سپیدی به لبانش لبخند –          زهرخندی مرموز می خراشد خش ناخن هایش شیشه … به خواندن ادامه دهید

میلاد

من نبودم و جاده بود و هرم سوزان آفتاب و گام هایی که به هم نمی رسیدند و موج خیز گرمایی که جسم را از دور – شاید کوه – شاید سنگ – شاید درخت – یا که کلبه تنهایی در ابهام فرو می برد… باری، زمان گذشت و عابر تنها خورشید داشت در نگاهش … به خواندن ادامه دهید

آن عقیق فیروزه، آن کهکشان سرخ (م. راهی)

ماه گرفتگی تاولگون لایه لایه بر کراهت چهره اش افزود سیاهی وقتی به چهره ماهت نگاه کرد؛ به شب ماننده اش نمی کنم که شب زیباست ، گاهی که تو ماه آن باشی. – کلماتی برون از مکان باید برون ز زمان تا تو را بسرایند، برون از شب و ستاره و ماه. اما سیاهی … به خواندن ادامه دهید

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

بایگانی

آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد کرده و بر روی دکمه Submit کلیک کنید.

به 261 مشترک دیگر بپیوندید

wordpress stats plugin